تبلیغات در اینترنتclose
اعترافات طنز
اعترافات طنز
بازدید : 31 | سه شنبه 02 خرداد 1396 - 18:43
parimah
ارسالی ها : 4
عضویت : 2 /3 /1396





ما بچه بودیم
خیر سرمون خواستیم یه کار خووب کرده باشیم دیدم یه کیسه برنج تو خونه ست برداشتم
شاید نصفشو خالی کردم تو حیاط خونمون واسه اینکه پرنده ها بوخورن نوش جونشون بشه




*******************************




تازه خونه
خریده بودیم که ……….

عموم امدش خونمون بعد سلام و احوالپرسی بهم گفتش

یه زیرشلوار برام بیار براش بردم پرسید کدو اتاق برم عوض
کنم. درهای اتاقها و در وردی شبیه هم بودش منم اشتباهی در ورودی رو با اتاق خواب
کنارش قاطی کردم در ورودی رو نشون دادم این بنده خدا هم رفته بود تو پاگرد دیده
بود که تاریکه میخواست لامپو روشن کنه که زنگ همسایه بقلی رو زده بود که دیگه
خودتون تصور کنید …….

عموی بیچارم از زن همسایه بجز فشها یه چکم خورد




*******************************




داداشم دیروز
زنگ زده به یه دختره که مزاحمش شده بود روز قبل…مکالمه شون

سلام خانوم

سلام

خانوم میشه لطفا وقت منو پس بدین

کدوم وقت

ا ا ا چه زود یادت رفت خانوم,شما دیروز زنگ نزدی گفتی چند
دقیقه وقتتونو به من میدید ,شما گفتید چند دقیقه یه روز گذشته هنوز پس ندادی
بهم..چه روزگاری شده ها بهه هیچ کس نمیشه اعتماد کرد




*******************************




مخاطبه ب
خیاله خودش خاصم اس داد میلاد تو اصلأ روم حساس نیستی غیرتتو نشونم بده؛بعد غروبش
قرار داشتیم باهاش؛غروب شد و رفتم بیرون در حال قدم زدن بودیم که اومدم 1 خودی
نشون بدم با اخم گفتم ضعیفه روسریتو بده جلو،بعدش گفت خفه شو بینم بابامم اینجور
باهام نمیحرفه!

غیرتم تو حلقتون




*******************************




اون روز با
یکی از دوستام بیرون بودیم. گفت آدامس اوربیت میخوای؟؟

گفتم نه. ولی اینقدر اصرار کرد تا گفتم باشه بده…

اونم یه آدامس از تو دهنش در اورد نصفش کرد گفت بیا!!!!

من چی بگم به این؟؟


ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :